تبليغاتX

دلتنگیهام
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی كه بی تو تكرار می شوند.

 

براي رفتن عجله داشتي. هميشه کفشهايت دم در بود. اگر لحظه‌اي کنارم مي‌نشستي همه‌اش به در نيمه باز اتاق چشم مي‌دوختي و به عقربه‌هاي ساعت اشاره مي‌کردي.
مي‌گفتي حرفهايت را تند تند بگو. شايد فردا کنارت نباشم. مي‌گفتم مگر به چشم تو فرشته نبودم. مي‌گفتي جاي فرشته‌ها روي زمين نيست. اگر مي‌خواهي زنده بماني ديگر نبايد فرشته باشي. بعد از من با هزار گرگ و شيطان بايد دست و پنجه نرم کني؛ سعي کن تغيير کني.
از تغيير مي‌ترسيدم، اما تو هم حاضر به ماندن نبودي. چند سال از جوانيم را بين اين دو راهي گذراندم. يا بايد تغيير مي‌کردم و يا نابودي را انتخاب مي‌کردم. تا اينکه بخاطر تو، بخاطر عشق، بخاطر لحظه‌هاي قشنگي که با هم داشتيم نابودي را انتخاب کردم و با تو ماندم. ولي تو حاضر نشدي بخاطر من به ساعتت نگاه نکني و هر روز دلم را با جمله‌هاي سَفَريت ‌لرزاندي. تا اينکه يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، تو را نديدم، فقط يک نوشته از تو روي طاقچه بود که نوشته بودي «فرشته زمان رفتن من رسيده است، ولي تو آدم نشدي. مواظب خودت باش. خداحافظ...»
بعد از تو تمام بدنم بوي مرداب گرفته بود. پشت پنجره خيلي منتظرت مي‌نشستم، فکر مي‌کردم دوباره دلت هواي فرشته‌ات را مي‌کند... اما نکرد.
رفيق قديمي! خوب شد که رفتي. جاي فرشته‌ها در آسمانهاست؛ خوب شد که از من خواستي آدم شوم. 

 فکر کن از اول فرشته‌اي نبوده؛ چون فرشته تو همين ديروز آدم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 6:29 PM
  دلنوشته های ریکاردو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

مي ميرم برات

تو نميدونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم

تو نميدونستي که دلم وصله به ساز صدات

آرزومه که نميدونستي مي ميرم برات

مي ميرم برات...

عاشقم هنوز!

نمي خواستي بموني بسوزي به ساز دلم

گفتي من ميرم

تو ميخواستي بري به فرداها يار خوشگلم

برو راهي نيس تا فرداها برو خوشگلم

برو خوشگلم...

سفرت بخير

اگه ميري از اينجا تک و تنها به يه شهر دور

برو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

نميخوام بيايي

نميخوام ميون تاريکيه من تو حروم بشي

نميخوام ازت

نميخوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تا بزرگي ميخوام که فقط آرزوم بشي

سفرت بخير اگه گر شکستي ز من بتوني دوباره بساز

با دلي شکسته و نا اميد تو بازم بساز

مي ميرم برات مي ميرم برات مي ميرم برات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 6:6 PM
  دلنوشته های ریکاردو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا

در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.

به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين

کنم. مگر ماهي بيرون از آب مي‌تواند نفس

بکشد؟ مگر مي‌شود هوا را از زندگيم برداري و

من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن

از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر

هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!

از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه‌ها هديه مي‌دهم، همه مي‌دانند که دوري تو روحم را

مي‌آزارد و تو خود پروانه‌ها را به من سپرده‌ بودي که ميهمان لحظه‌هاي بيکسيم باشند.

مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي

شرجي اينجا را دوست ندارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11:15 AM
  دلنوشته های ریکاردو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

گروهی از متخصصين در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند. پاسخهايي كه بچه ها دادند عميق تر و متفكرانه تر از تصورات بود. سوال اين بود : معني عشق چيست؟

مارك - 6 ساله : وقتي كسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي كنه احساس مي كني كه اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.
بيلي - 4 ساله : مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاك بزنه پدر بزرگم هميشه اين كار رو براش مي كنه حتي حالا كه دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه.
زبكا - 8 ساله : عشق موقعيكه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادكلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو كنن.
كارل -5 ساله : عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودشو بده به شما.
كريستي - 6 ساله : عشق يعني وقتي كه مامان من براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدش به بابا امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه.
دني - 7 ساله : عشق اون چيزيه كه لبخند رو وقتي كه خسته اي به لبت مياره .
تري - 4 ساله : عشق وقتيه كه شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين.
اميلي - 8 ساله : عشق همون باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني.
بابي - 7 ساله : اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.
نيكا 7 - ساله : عشق اون موقعس كه تو به پسره مي گي كه از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش.
نوئل - 7 ساله : عشق مثل يه پيرزن كوچولو و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينكه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن.
تامي - 6 ساله : موقع تكنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه منو نگاه مي كردن نگاه كردم و بابام رو ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها كسي بود كه اين كار رو مي كرد. من ديگه نترسيدم.
كيندي 8 - ساله : مامانم منو بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره.
كلر - 6 ساله : عشق اون موقعي هست كه مامان بهترين تيكه مرغ رو ميده به بابا.
الين - 5 ساله : عشق زمانيه كه مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.
كريس - 7 ساله : عشق وقتيه كه سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي.
مري آن- 4 ساله : مي دونم كه خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينكه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره.
لورن - 4 ساله : وقتي شما كسي رو دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شن.
كارل - 7 ساله : دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد.
و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي كه هدفش پيدا كردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يك مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه كردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه كه چي كار كردي؟ ميگه كه هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كنه.

نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 8:21 PM
  دلنوشته های ریکاردو  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T